میانسال

چالش ها و بحران های میان‌سالی

آیا زندگی همه اش همین است؟

ایام میان‌سالی ممکن است مدام با خود بگویید: «همین، زندگی همه‌اش این بود؟» بعد به پیروزی‌ها و شکست‌های خود نگاه می‌کنید، به اطراف می‌نگرید و با افسوس بر فرصت‌های ازدست‌رفته‌تان فکر می‌کنید… شاید هم به چیزهایی که انتخاب نکردید و نتوانستید تجربه کنید و به پیش رو و انتهای زندگی می‌نگرید که نه خیلی “قریب وقوع” است و نه “خیلی دور”…. اینجا نقطه اوج زندگی است که به قول ارسطو جسم انسان به رشد کامل می‌رسد، جایی حوالی چهل‌سالگی، گاهی بیشتر و گاهی کمتر ولی در میانۀ زندگی.
این بحران همه‌جا همراه شما است و هر کدام از ما به روش خودمان با آن مواجه می‌شویم. با شدت بیشتر یا کمتر آن را تجربه می‌کنیم و در سال‌های پیش رو با درجه‌ها و حالات متفاوت با آن کنار می‌آییم.

آیا زندگی واقعا از این سال‌ها آغاز می‌شود؟

بحران میان‌سالی، امری شایع است که قسمت‌هایی گذرا از زندگی انسان را فعال می‌کند که کاملاً فراگیر هستند. شاید به سرانجام رسیدن یا ناتمام‌ماندن پروژه‌ها و انباشته‌شدن بی‌حوصلگی‌ها یا شاید هم وضعیت بی‌حسی هیجانی به سراغتان آید و هیچ‌چیز شما را به لذت و سرور و شادی نرساند و هیجانی به شما ندهد.
معمای اصلی این است:
چرا رسیدن به عمیق‌ترین رؤیاها، ژرف‌ترین جاه‌طلبی‌ها باید با بی‌تفاوتی همراه باشد؟
واقعاً چه مشکلی پیش‌آمده است؟
تصورات گیج‌کننده از شخص “میان‌سال ” و دنیای پیرامونش شکل می‌گیرد و حالا مفهوم “ارزش‌ها” در زندگی تفاوت و تمایز پیدا می‌کند.

بحران زمانی خود را آشکار می‌کند که دیگر نیاز مبرمی به “زمان”ندارید… بچه‌هایتان بزرگ شده‌اند و اگر فرزند ندارید، شاید کار جدی هم برای انجام‌دادن نداشته باشید و یک‌دفعه متوجه شده‌اید پوچ بودن و بی‌معنایی هستی را درک کرده‌اید و به “تهی بودن” زندگی پی برده‌اید!
این همان بحران میان‌سالی است که در اثر نیاز طاقت‌فرسا به انجام کارهای ضروری شکل می‌گیرد و نه در اثر نبود “هیچ ارزشی” در جهان که ما به‌اشتباه آن را تهی و پوچ تصور می‌کنیم.
این بحران معمولاً در کمین افکاری است که بهترین آرزویش شاید زندگی خالی از درد و رنج است و به‌نوعی از ارزش‌های راستین هستی خالی است.
چرا ما حتی وقتی همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رود، باز با مشکل “میل ارضا نشده نیاز ” مواجه می‌شویم؟

چرا میان‌سالی همیشه همراه با از دست‌دادن است؟

این که ما نمی‌توانیم هر چه بخواهیم داشته باشیم و چیزهایی که داریم نمی‌توانند چیزهایی که نداریم را در برگیرند و جبران کنند، این پیامد از “تنوع ارزش‌ها “در زندگی انسان شکل می‌گیرد از این واقعیت که چیزهای زیادی وجود دارد که سزاوار داشتن، اهمیت‌دادن و تلاش و جنگیدن برای رسیدن هستند و تعدادشان غیرقابل‌شمارش است…
راه‌حل چیست؟ بی‌توجهی نسبت به “ارزش‌ها “یا محدودکردن “ذائقه” و این مبارزه با هوس “خواستن” سخت و محال است و همین توانایی و انرژی ذهنی را تا مرز فروپاشی عصبی هدایت می‌کند.

تنها زمانی می‌توان با این حالت کنار آمد که به‌جای مقابله با آن، تعامل و پذیرش شود در ناخودآگاه بپذیریم که به‌هرحال در دنیا آن قدر “چیزهای مختلف” برای “دوست‌داشتن ” زیاد است و تنوع بی‌شمار است که یک زندگی طبیعی و منطقی نمی‌تواند همۀ آن‌ها را در بر گیرد و برای خودش بخواهد.
کهولت سن با خودش کاهش انرژی، توان و شور به همراه می‌آورد. ظرفیت‌های فیزیکی از بین می‌روند. کهولت سن نماد جسمانی “کاهش پیوسته افق‌های پیشروی” انسان است. بنابراین میان‌سال با ازدست‌دادن هر چیزی که خود را برای آن مهیا کرده بود و حالا دیگر در دسترس او نیست، بهای عاطفی بالایی می‌پردازد، چراکه زندگی‌هایی که ممکن بود زمانی در پیش می‌گرفت و یک “آینده بالقوه بود” اکنون به زندگی‌هایی تبدیل شده است که در دسترس نیستند و هیچ‌وقت هم نمی‌شود به سراغشان رفت.

مرحله چالش ورود به سرزمین خردورزی

اما خبر خوب این است که پاداش دل‌گرم‌کننده‌ای که از گذر عمر به دست می‌آید، ورود به سرزمین “خردمندی” است. این ورود باعث می‌شود به‌جای این که گوشه‌ای بایستیم و به‌جای تماشاکردن “سایه‌های بلند گذشته” بر “آینده” زندگی‌مان شویم، “کارهای بهتری” برای انجام‌دادن پیش روی خود داشته باشم و نسبت به دوران جوانی خود تأسف نخوریم. تأسف بابت زندگی که خوب پیش نرفته است و از اشتباهات، بداقبالی‌ها و شکست‌ها لطمه بسیار خورده است.
چالش اصلی “پذیرفتن” این واقعیت است که حالا که من نمی‌توانم کارهایی که انجام دادم و حرف‌هایی که زده‌ام را در “گذشته” پس بگیرم و وقایع گذشته را تغییر دهم پس این شرایط را “می‌پذیرم” چراکه من فرصت دوباره‌ای برای زندگی نخواهم داشت. چقدر این مرحله “پذیرش” می‌تواند آرام‌بخش زندگی شود.

مرحله چالش عبور از تنگناهای شک و تردید “اگرهای زندگی”

فلسفه جدید زندگی‌مان این خواهد شد که کاری کنیم اوضاع کنونی زندگی‌مان از چیزی که انتظار داریم بهتر شود و فعالیت‌ها، آفرینش‌ها و روابط جاری در این زندگی آن قدر قدرت دارند که ما را از گذشته و افسوس‌ها و اگرها رها کنند.
در این سال‌ها، کوتاهی زندگی انسان دیگر صرفاً یک مفهوم ذهنی و انتزاعی نیست، از قلب ماجرا خبر دارید. می‌دانید دهه‌هایی که برای شما باقی‌مانده است را می‌توانید حداکثر با انگشتان فقط یک‌دست بشمارید.
به گذشته نگاه کنید و ببینید که پیش از تولد ما به سر رسیدند، آن دوران پیش از تولد چقدر برایمان بی‌معنی است؟ آیا چیز ترسناکی در آن می‌بینید؟ چیز ناخوشایندی به ذهنتان می‌رسد؟
پذیرش این نکته که “میلیون سال وجود نداشتید و هیچ اتفاقی هم نیفتاد”، حالا هم دارید از دهه‌های آخر عمر استفاده می‌کنید تا تمام شود، شما را مطمئن می‌کند که واقعاً “اتفاق خاصی برای هستی جهان ” نمی‌افتد و نباید هم بیفتد.

فقط رنج “گرایش به آینده ” است که ما را در این زمان بی‌تحمل می‌کند و این واقعاً از “رنج‌کشیدن درگذشته” برایمان سخت‌تر است.
هراس مرگ از همین “محرومیت از لذت‌های آینده ” است که در ذهن خود مدام مرور و تصور می‌کنیم.

عبور یا شناور در دریای افسردگی و بی‌معنایی

تنها راه کاهش افسردگی و بحران میان‌سالی، ارزش یکسان قائل‌شدن برای تجربه‌های “گذشته” و “آینده” توأمان با هم است و پذیرش این که اگر آن گذشته وجود نداشت الان این “حال” و “آینده” وجود نداشت.
خودمان را متقاعد کنیم جاودانگی چندان خوشایند نیست، جاودانگی هم می‌تواند ملال و تلخ و طاقت‌فرسا و ناامیدکننده باشد. تمایل به این که همیشه باشیم یک نوع وابستگی دلهره‌آور است و باید یاد بگیریم بدون وابستگی زندگی کنیم.
تمرینات “ذهن‌آگاهی” و در لحظه زندگی‌کردن می‌تواند بار عاطفی این دلهره را کاهش دهد. باید یاد بگیریم زندگی زنجیره‌ای از پروسه‌ها و فرایندهاست و نقاط عطف متداولی هم دارد، اما زندگی به “جهت” نیاز دارد. اهداف و پروژه‌هایی هم در طول این زندگی ممکن است کامل هم نشود. پس روزهایتان را صرف به پایان رسانیدن تک‌تک فعالیت‌هایی کنید که برای شما حس “ارزشمندی” و “معنایی” ایجاد کند. حتی با وجودی که می‌دانید فلاسفه زیادی هستند که باور دارند زندگی “بی‌معنا” است، شما برای انطباق با این بحران و برای زیبا شدن و تحمل این زندگی نیاز به “ساخت معنایی ملموس و در دسترس” دارید.
مواجهه پیوسته با فعالیت‌هایی که رنج بی‌معنایی زندگی را می‌پوشاند  راز آرامش در بحران بی‌معنایی میان‌سالی است.

چرخه فرایند یا پروسه‌نگری به‌جای پروژه نگریستن به زندگی

هنگامی شما که هدف‌های این دوران زندگی به طور روزانه و مستمر برنامه‌ریزی کنید، از استمرار این فعالیت‌ها لذت خواهید برد: مطالعه یک رمان، دیدن یک نمایشگاه نقاشی، گوش‌دادن به یک آهنگ موردعلاقه، دیدن دوستان و عزیزان و رفتن و شنیدن و ارتباطات انسانی با افراد غریبه. همۀ این فعالیت‌ها ارزشمندند و تمام‌شدنی نیستند و وضعیت نهایی و پایانی ندارند. این تجربه‌های روزانه یک “فرایند” است که لحظه‌به‌لحظه تکمیل می‌شود. در این فرایند و نگرش به زندگی لحظات هدر نرفته و “زمان” بی‌جهت مصرف نشده است. شما با دانش و نگاه نو و قصه‌ای جدید در زندگی‌تان آشنا شدید و این وقایع به شما رشد می‌دهد و همین “فرایند” بار معنایی پیدا می‌کند و می‌توانند به زندگی ما معنا دهند.

لذت‌های کوچک جریان اصلی زندگی

این گونه تجربیات روزانه فعالیت‌هایی هستند که نقطه پایان و محدودیتی ندارند و به سکون و یک‌نواختی نرسیده‌اند و درصورتی‌که به موفقیت به پایان برسند، فردا هم می‌توانند در شکل دیگری ما را با گستره‌ای از تجارب جدید و انسانی همراه سازند. چگونگی انجام این مشاهدات، شنیدن‌ها، شناختن‌ها، از زاویه‌های مختلف دیدن سرگذشت‌های انسان‌های پیرامون و فضاهای درونی‌شان در کارهایشان به طور روزانه تغییر می‌کند و نقطه کسل‌کننده و یکنواخت ندارد.

مثلا “پروسه آشپزی روزانه” که فرایند آشپزی برای یک آشپز علاقه‌مند و با اشتیاق که کارش را دوست دارد را در نظر بگیرید. او اهمیت و ارزشی همیشگی و تازه برای کارش دارد و صرفاً با پخت یک وعده نهار یا شام در روز احساس علاقه‌اش نسبت به ترکیب مواد اولیه و ساخت مزه‌های مختلف به پایان نمی‌رسد. آشپز پس از اتمام پخت یک وعده‌غذا احساس بی‌معنایی و یکنواختی و مرارت از بیهودگی کارش نمی‌کند؛ چرا که پختن هر غذا روزانه و در دفعات هر بار یک “فرایند” است که لحظه‌به‌لحظه در آن خلق و خلاقیت و زندگی تازه جریان دارد و صرف نتیجه “خوردن غذا توسط مخاطبش” ایجاد بحران بی‌معنایی برای یک آشپز باعلاقه و مشتاق به کارش نمی‌کند. او لذت می‌برد از این که یک آفرینش، نوآوری و یک مزه خوشایند تولید و خلق کرده است. این را با مشاهده و سؤال از آشپزهای حرفه‌ای به‌سهولت می‌توانید بیاموزید که تکرار و روزمره و یکنواختی در پروسه کارشان احساس نمی‌کنند؛ چراکه فرایند کار برای آنها لذت‌بخش است این مسئله در خیلی از افراد مشتاق در شغل‌هایی که عاشقانه انتخاب کرده‌اند، محسوس است.

 ارزش لحظه‌های زندگی همچون یک مراقبه در میان‌سالی

باید اجازه دهید توجهتان همچون “مراقبه در لحظه” به روی فعالیت‌های استمراری چون نفس‌کشیدن، نشستن و گوش‌دادن و… متمرکز باشد تا احساس آرامش و سرور و بی‌نیازی را در قلب خود تجربه کنید.
ارزش در این گونه فعالیت‌ها در “لحظه حال کنونی” جاری است و این رازی است که بحران میان‌سالی را از حس تکرار و بیهودگی و شکست در روزمرگی دور می‌کند.
به نظر می‌رسد گیج‌کننده‌ترین چالش میان‌سالی فقدان تعامل با لحظه حال و مرگ‌اندیشی و آینده‌نگری وسواس‌گونه است.
اگر برای فرایند کارهای روزانه‌ای که انجام می‌دهید ارزش قائل شوید، چیزی را که می‌خواهید و دنبالش هستید همین‌الان در اختیار دارید. درگیرشدن شما با این کارهای به‌ظاهر بی‌مفهوم و پایان‌پذیر اهمیت چگونگی انجام آن را از بین نمی‌برد و ارزش انجام استمراری آن با این روش مشاهده و نگرش، بی‌اهمیت و پوچ نخواهد بود. حتی این نگرش چگونه انجام‌دادن و بهترین نتیجه‌گرفتن از روند انجام هر کار محدودیت‌های پیش رو برای شما فرصت رشد روزانه و کسب انرژی بیشتر برای لحظات زیستن فراهم  می‌کند.

مشاهده بیشتر

مدیریت

بهداشت تی‌وی حامی سلامت خانواده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا

Notice: ob_end_flush(): failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/magbehda/public_html/wp-includes/functions.php on line 5464

Notice: ob_end_flush(): failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/magbehda/public_html/wp-includes/functions.php on line 5464

Notice: ob_end_flush(): failed to send buffer of zlib output compression (1) in /home/magbehda/public_html/wp-content/plugins/really-simple-ssl/class-mixed-content-fixer.php on line 107